از زمانی که دیکتاتوری خشن صدام حسین ناسیونالیست، به شیوه درست یا نادرست، این خود بحثی است جداگانه، به فراموشي سپرده شد و بخشی از کردها با تمام مشکلاتی که هنوز وجود دارد، به آزادی نسبی دست یافتهاند، جدل برسر فدرالیسم و پیاده کردن احتمالی آن دردیگر بخشهای کردستان داغ شده و نیروهای مشخصی ازملتهای حاکم و زیر دست درمقابل هم قرار گرفتهاند. بعضیها ازخود میپرسند که چرا این روزها افرادی ازمیان “بهترین دوستان سابقت از ملت حاکم” از تو روی بر میگردانند، زیرا جویا شده و می دانند که تو از نظر سیاسی فدرالیسم طلبی و حق مسلم خودت را می خواهی؟! جالب است مثل همان زمانی که اگر هوادار سیستم کمونیستی بودی، بعضی دوستان لیبرالات همین برخورد را با تو می کردند! حالا که جهان یک قطبی شده، دیگر نه!! عجب روزگاری داریم ما!
آیا واقعا میشود به چنین افرادی که در کل این رفتار را دارند، دوست، هموطن و یا حتی آدمهائی با افکار دمکراتیک، گفت؟ این پرسش مهمی است که به نظرم پیش از همه، باید همین عزیزان، که ما افراد ملیتهای گونا گون ایران بدون شک هیچ دشمنی با آنها نداریم و زیادتر از حق خود را هم نمیخواهیم، از خودشان بکنند و کمی توی فکر بروند که آیا واقعا به آن شعاری که برای آزادی و پیاده کردن دمکراسی درکشور خود سر میدهند، باور دارند؟ یا فقط میخواهند برای رسیدن به قدرت شیره سر مردم بمالند و جوانان ناآگاه و هواداران دست چندم خود را اغفال کنند و برای فحاشی، توهین و مسخره کردن “ولایتی ها” به میدان بفرستند!! (آخر آقا مزدکهای چاله میدونی به دیگر ملیتها، ولایتی و دهاتی میگویند.)
بدون شک بنده، تیتر فوق را بصورت پرسش از روی هوا مطرح نکردهام، بلکه با نظری دقیق و نگاه بر نوشتههای درج شده در روزنامهها و گوش دادن هر از چند گاهی به بحثهای پالتاکی گوناگون که بویژه از جانب مخالفان فدرالیسم نوشته و بیان شده است، بر گزیدهام. زیرا این نتیجه دست گیرم شده که گویا بسیاری از هموطنان ارجمند، فدرالیسم را با تجزیه طلبی یکی می گیرند و یا مسئله را آن گونه به آنها تلقین کردهاند که این سیستم ایدهآل و مردمی را لولو سر خرمن و یا یک بلائی ناگهانی برای کشور کثیرالملله ایران ببینند!!
اگر مردم عادی از طراحان شعار ضد فدرالیسم بپرسند، مگر درسویس وکانادا و بلژیک وغیره فدرالیسم نیست؟ مردم آن کشورها چرا هرگز نمیخواهند تجزیه شوند و چرا کوشش فدرالیسم خواهان در کشور ما، تجزیه طلبی است؟! بیتردید پاسخ عوام فریبان این گونه است: که کشور و مردم ما با آنها فرق دارند!! یعنی به آن مردم عادی و پاکدل غیر مستقیم گفته می شود که “شما از اروپائیها عقب افتاده ترید و نیاز به یک حکومت مرکزی و دیکتاتوری قوی و پیش از همه نیاز به یک “ناجی” مانند آتاترک، رضاخان، پینوشه و نظیر آنها را دارید”!!
واقعا در تعجبم و سر درگم که چرا ما آنقدر باید خودخواه و جاه طلب بمانیم و با وصف آنکه در دنیای مدرن امروز مرتب از دمکراسی و حقوق انسانی و برابری دم میزنیم، اما هنگامیکه پای عمل به میان می آید، به دیکتاتورترین دیکتاتوران تبدیل می شویم و نیاز به یک “ناجی یا دست غیب” پیدا میکنیم و نزدیکترین دوست و یا هموطن، برایمان دشمن می شود؟! اگر بخواهم دلیل و برهان برای اثبات این موضوع از نوشتهها و گفتههای این افراد بیاورم، مثنوی هفتاد من خواهد شد. لذا زیاد هم دور نمی روم و از انتقادکنندگان مثلا مقاله همین ماه قبل، آقای کاوه آهنگری زیر عنوان “چرا فدرالیسم”؟ آغاز میکنم و برخی از کامنتها را دسته بندی نموده و نظرات کامنت نویسها را جلو روی خوانندگان می گذارم که خود بدرستی، قضاوت کنند.
در واقع این هموطنان نقدنویس، خودشان از یک طیف گسترده از گروهها و احزاب و شخصیتهای دمکرات گرفته تا ناسیونالیستها و نا آگاهان و لومپنهای فحش و ناسزاگوی، ملت حاکم تشکیل شده اند. برای نمونه حزب مشروطه خواه و یا شاخهای از سلطنتطلبان “مشت آهنین” و غیره، افرادی مانند مزدک را فقط برای توهین و بی تربیتی و مسخره کردن دیگر ملیتها و یا بقول این آقا مزدک “دهاتیها”، به میدان میفرستند که جملات توهینآمیز و رکیکی مانند مطلب زیر را بنویسند:
“یک دهاتی رفته بود شهر و ازدیدن زنان زیادی در شهر با تعجب از دکاندار طرف معاملهاش پرسید ببخشید اینهمه زن شبها کجا میخوابند؟ حالا ما هم باید از جناب توکلی سؤال کنیم آقا این همه تحلیلگر سیاسی کجا زندگی می کنند؟ چی می خورند؟ از کی حقوق می گیرند؟ سر و وضع همهشان هم که خوب و مرتبه! ایشان هم که تکمیل کننده اراجیف آیدینها و نویدیها و ساوالانها و دیگر پانهای رنگارنگند. ….. آقا مگر فدرالیسم اتنیکی (راسیستی) نمی خواهی برو ایران و براش مبارزه کن. ما که خود در بدر هستیم. …… شماها که هم از آخور می خورید و هم از توبره هم اروپا را دارید و هم ایران را”.
خوب به شگرد وارونهسازی این آقای مزدک، ملاحظه فرمائید، درست آن چیز و کاری را که خود و همفکرانش مرتکب می شوند، یعنی هم از آخور میخورند و هم از توبره (هم در یو اس آ و اروپا زندگی می کنند و هم به ایران می روند و می آیند)، دقیق به گردن قلم به دستان ملتهای دیگر می اندازد. عجبا!! اگر بنده به شخص حد اقل یکی ازاین نویسندگان مبارز را که همین آقا نام برده، شخصا نمی شناختم که در یکی از شهرهای آلمان با تاکسیرانی شبها، نان خودش را تهیه می کند، احتمالا باورم میشد که شاید اینها مزد بگیر اجنبی باشند! واقعا شرم و حیا هم خوب چیزی است. خود همین آقا به یقین خوب میداند، اگر این نویسندگان و تحلیلگران سیاسی که زیر نام حقیقی خود مطالبی در دفاع از حق ملتها می نویسند، نه مثل آقای مزدک زیر نام مستعار خود را پنهان کردهاند، ایران بروند، چوبه دار و زندان و شکنجه در انتظارشان است. واقعا پر روئی هم اندازهای دارد. اگر اشتباه نکنم و از انشاء ایشان که برایم آشنا است و معلوم، این آقا مزدک خودش زمانی یک “چپ انقلابی” بوده که حالا ناسیونالیست کور و دو آتشه و ضد ملیتهای ایران شده است. بهر حال چاره چیست؟ باید گذشت کرد. برخی دیگر از احزاب نیمهراست و برتری طلب نیز هواداران عادی خود را که چاله میدونی هم حرف میزنند و هم مینویسند برای مقابله با فدرالیسم گرایان به میدان میفرستند و یا افراد جوانی که دل خونی از رژیم فعلی دارند، با دیدن فیلم کنسرتهای خوانندگان امروزی که از طرف هواداران همین جریانهای راست برای کاسبی به مناسبتهائی برگذار میشود و سی دی آن را در ایران میفروشند، جذب این احزاب میگردند و بدون هیچ اطلاع دقیقی از موضوع مطرح شده با خواندن آن، زود احساسات خود را روی کاغذ میآورند و در اینترنت آزاد و مجانی هم درج میکنند. هر کسی از تهدیدهای غیر مستقیم این افراد بسیار ساده و پاکدل، متوجه می شود که واقعا ازجریان کم اطلاع هستند. مثلا هموطن عزیزمان، آقای محسن در تاریخ 17 اوت 2008 با زبان خیلی عامیانه اما تهدید آمیز می نویسد:
“نه آقاي کاوه. بازهم تاکيد ميکنم که ميخواهي نظر خودت را به همه تعميم دهي. ما تو جامعه ايرون داريم زندگي ميکنيم و چيزهاي خلاف ادعاهاي شماها رو هم داريم ميبينيم. نه تظاهرات 85 براي زبون ترکي و ترکيگرائي بود و نه قضيه به اون شوري هست که شما و همپالکيهاتون که فقط توي اينترنت زندگي ميکنيد و در دنياي واقعي جائي نداريد ميگيد. مطمئن هم باشيد که اگر بخوايد پاتون رو ازگليم خودتون درازتر کنيد همون شهرهاي ترک نشين وقتي هدفتون رو فهميدن ترتيبتون رو ميدن و ديگه نيازي به مرکز و يا به قول خودتون سربازهاي فارس براي برسرجاي خود نشوندنتون نمي کشه”.
اولا این هموطن عزیز با این فارسی چاله میدونی و عامیانهاش ادعاهائی کرده که واقعیت ندارد. مثلا آقای آهنگری در مقالهاش “سربازهای فارس” را بکار نبرده است! اما ایشان برای تکمیل و مزه تهدیدشان آن را اضافه کرده اند. دومأ اگر ما با دقت به نوشته و تحلیل درست آقای کاوه آهنگری نگاه کنیم، ایشان مسئله را خیلی روشن و منطقی بیان کرده و هیچ هدف خاصی به سود خودش مطرح نکرده است و چیزی خلاف خواست ملتهای ایران هم نگفته که شهرهای ترکنشین ترتیبشان را بدهند! علاوه براین نشانهای هم دیده نمیشود که نظرات او بکسی تحمیل شده باشد. سومأ شاید آقای محسن خودش متوجه نباشد که واژه همپالگی را برای کسی که هیچ دشمنی با ما ندارد و حرف زشتی هم بما نزده است، بکار نمیگیرند. البته اگر ما عفت کلام و قلم را رعایت کنیم و مفهوم همپالگی را درک کرده باشیم! و گر نه آن خود چیز دیگری است. ایشان اگر ادب را رعایت می فرمودند، میبایستی بجای همپالگی، همفکران را مینوشتند. در هرحال در مملکت و خارج از آن هم داریم افراد بسیار صادق و بی غل و غشی که رو راست حرفشان را میزنند اگر هم احتمالأ با مسائل کمتر سر و کار داشته باشند و نظرشان با طرف هم کلی متفاوت باشد. مانند این هموطن صادق، آقای حسین که به کامنتهای بیادبانه و توهین آمیز آقا مزدک که در بالا نام بردیم، حمله کرده و آنها را ناصحیح خواندهاند و بدرستی افکار این چنین روشنفکرانی را سخیف میدانند. عین جملات این هموطن عزیز را که در 15 اوت 2008 نگاشتهاند، از نو خودتان بخوانید. او می نویسد:
“درفکر سخيف اين شخص، اولا دهاتي در مقابل شهري قرار میگيرد و درنتيجه سطح فکرش کمتر نشان داده ميشود طوري که اين سئوال جفنگ را مي پرسد، دوم اينکه ذهن عقب افتاده اين جناب روشنفکر به زنان شهري از همان زاويهاي نگاه مي کند که جمهوري اسلامي مينگرد. جالب است که بعد اين مزدک روشفکر يادش مي رود که دهاتي را که سوال ابلهانهاي پرسيده مسخره کرده و خودش ميآيد و سئوال مشابه آن را با ژست روشن فکري ميپرسد که اینهمه تحلیلگر سیاسی کجا زندگی می کنند؟ چی می خورند؟ اين جناب که خودش در مورد همه چيز اظهار نظر ميکند وکامنتهاي خودش از هر اراجيفي اراجيفتر است يک نوشتهاي را که با منطق و متانت ميخواهد موضوعي را مطرح کند اراجيف مينامد ونويسنده آنرا مزد بگير ميخواند. لابد قياس فيالنفس ميکند. من شخصا برخي استدلالات آقاي کاوه را قبول ندارم و فکر نميکنم با گذشته خونباري که مليتهاي ساکن ايران با شوونيسم حاکم داشتهاند و همچنين با خود پسندي و لجاجت شوونيسم حاکم اساسأ شانسي براي استقرار دموکراسي و فدراليسم درمحدوده ايران باشد اما درعين حال فحاشي و لجن پراکني امثال مزدک را در اين مورد يک حرکت لومپني از نوع عملکرد جمهوري اسلامي و رژيم پهلوي مي بينم.”
ملاحظه می شود، در میان خلق حاکم انسانهای شریفی هم هستند که به اصول دمکراتیک پایبندند و نمیخواهند بر دیگر ملتها، حاکم مطلق باشند، بلکه مایلند در سایه یک سیستم آزاد و دمکراتیک در کنار دیگر ملتها زندگی متمدنانه و صلح آمیزی داشته باشند. بعلاوه ی اینها، افراد و شخصیتهای لیبرال - دمکراتی هم در میان خلق حاکم وجود دارند که بدرستی می دانند، در ایران چند ملیتی دمکراسی حاکم نخواهد شد، مگر این که یک سیستم فدرالی در آن ایجاد شود. این شخصیتها در عین حال برای چنین سیستم فدراتیوی شرط و شروط قایلند و آن به شرط حفظ تمامیت ارضی کشور است. دراین زمینه هموطن بزرگوار ما آقای خشایار رخسانی در 15 اوت 2008 کامنت درازی نوشتهاند که بنده یک قسمت از آن را در اینجا می آورم:
“دادگری را به خَرَد همگانی وا گُذارید: درود بر شما آقای کاوه آهنگری، در بارۀِ گُفتاوردِ فدرالیسم بارها در این تارنما گُفتگو شده است و ایرانیان دِمُکرات تلاش کردهاند که با ارایه دادن ِ برداشتهایِ خردمندانهای از فدرالیسم و پیشنهادهایِ درخور، آینده ای را برایِ ایران بنگارند (ترسیم کُنند) که در آن همۀِ تیرههایِ (اقوام) ایرانی که ایران را میهن خود میشناسند بهرهای یکسان از مَجد (قدرت سیاسی) و سرمایههایِ کشور ببرند. این داوشی (ادعایی) ناشایست است که کسی بخواهد در آینده، دمکراسی در ایران را بدونِ رویکرد به فدرالیسم، نهادینه کُند. به پاس ِگوناگون بودن ِتیرهها (اقوام) که مردم ایران را میسازند، بهترین شیوۀِ اداره این کشور، پروانه دادن به رُست (رشد) و گُسترش ِ فرهنگی ِ همۀِ تیرههایِ ایرانی میباشد که بتوانند به زبان مادریِ خود از آموزشهایِ دَبستانی گرفته تا دانشگاهی، دانشاندوزی کُنند. و با برپایی انجمنهایِ (مجلسهای) اُستانی و برگُزیدن نمایندگان بومی خود در (چهارچوب فدرالیسم اُستانی) نه تنها خود را اداره کُنند و در پی زدودن ِفراپرسشهایِ (مسائل) ترازداریکِ (اقتصادی) شهرهایِ استانهایِ خود باشند، ونکه با هُماسیدن (شرکت کردن) این نمایندگان بومی بگونۀِ راسته (مستقیم) در انجمن ِمیهنی (مجلس ملی) در پایتخت، در نشاخت (تعیین) ساستاریهای (سیاستهای) نهادین (اصلی) و مَهین ِ (مهم) کشور نیز رای زنی کُنند. ولی پیش پیغان ِ(پیش فرض) همۀِ این فَرداتها (امتیازها) پذیرفتن و سناییدن (احترام گذاشتن) به بُن پایۀِ (اصل) گُسترۀِ (تمامت ارضی) ایران میباشد”.
ایشان با تأیید نسبی فدرالیسم و حقوق ملیتها یا بقول خودشان “تیرهها”، کوشیده اند، اولأ واژههای فارسی را جایگزین عربی کنند که این خود کار بسیار درستی است و گویا بهمین دلیل هم برای دیگر تیرهها(ملیتها) با زبان دیگر درایران، احترام قایلاند. دومأ کوشیده اند تحقق فدرالیسم درایران را با تمامیت ارضی پیوند دهند. درواقع بنده کرد هیچ مخالفتی با حفظ تمامیت ارضی درایران ندارم و برای حفظ آنهم درحد توانم میکوشم، اما حفظ این تمامیت ارضی نباید بهر قیمتی انجام گیرد. اگر این طور باشد خودش ناقض به تمام معنای دمکراسی و در ضدیت با انتخاب آزاد است. در اینجا و در این رابطه یادآوری یک نکته مهم، لازم بنظر می رسد.
اگر به فرض ما یک سیستم دمکراتیک و فدرال داشته باشیم، و بازهم بفرض آنکه در این سیستم فدرال، یکی از حکومتهای فدرال نخواهد با بقیه در چار چوب یک مملکت بماند. در آن حالت باید از خود پرسید، چرا این ملت نمیخواهد با بقیه ملتها بماند؟ پاسخ به این پرسش، بدون شک از دو حالت خارج نیست: یا در آن سرزمین خودمختار و فدرالی یک مشت آدم جاه طلب و مقام دوست قدرت را در دست دارند و هوای استقلال به سرشان زده و میخواهند در زمره ریاست جمهورهای یک کشور مستقل بحساب آیند! در آن صورت طبق قوانینی که از قبل گذرانده شده و بانیروی لایزال تودهها میتوان به سادگی جلوی آنها را سد کرد و حتی از اریکهء قدرت پائین آورد.
درحالت دوم که مهم تر است، احتمالأ آن ملت و رهبران آن با استدلال ثابت میکنند که دولت مرکزی بین آنها و دیگر ملتهای اتحادیه تبعیض قایل است و عملأ حق آنها ضایع می شود. تازه اگر اینطور هم باشد، باید تصمیم نهائی آنها را برای جدا شدن به رأی مردم آن سر زمین گذاشت. همان کاری که در منطقه کویبک (ملت فرانسوی زبان 28 و 7 دهم درصد کل جمعیت) در کانادا کردند و با وصف رفراندوم آزاد، جدائی خواهان موفق نشدند رأی اکثریت بیاورند و اتحاد ملتهای انگلیسی زبان و فرانسوی زبان، پایدار ماند. پس هیچ ملتی اگر در کنار دیگر ملتها احساس مساوات و برابری و رفاه اقتصادی بکند، حاضر به جدائی نمیشود. نمونهء روشن آن ملتهای آلمانی و فرانسوی و ایتالیائی و رتو رومانی در سویس هستند. پس ما افراد ملتهای ایران از این آقایان برتری طلب و مرکزیتگرا تقاضا داریم بیش از این عوامفریبی نکنند، بذر دشمنی نپاشند و نهایتأ عامل جدائی ملتهای ایران نشوند. بنده به عنوان یک کرد و شهروند ایرانی باید بگویم و در تاریخ ثبت شود که اگر روزی ملتهای ایران از هم بپاشند، در مرحله نخست این آقایان برتری طلب و تمامیت خواه، عامل اصلی هستند. اینها آنقدر به دشمنی دامن میزنند که انسان دیگر توان تهمتشنیدن و تحقیرشدن را از دست بدهد. آخر عزیزان، به قول معروف که گفتهاند: نارنگی فقط برای دست خرس خوب نیست، بلکه دنیا عوض شده و ماهم حق داریم این نارنگی را بدست بگیریم و بو کنیم.
البته نا گفته پیداست، جریانهائی از دو طرف وجود دارند که یکی طرف مقابل را دیکتاتور طلب و آن یکی دیگری را عامل بیگانه معرفی می کند! همین جنگ زرگری که بین نیروهای اپوزیسیون خارجنشین بیش از داخل رواج دارد، باعث شده که فرصتطلبان حداکثر سوء استفاده را بکنند. به نظر من باید هرچه زودتر به این دعواهای بیحاصل خاتمه داده شود و نهایتأ واقعیت را ببینیم و پنبه را از گوش بیرون بیاوریم. باید کینه توزی و خودبینی و جاه طلبی را کنار گذاشت. باید تا حد امکان به نظر دیگران، اگر هم درست نباشد، توجه نمود. مثلا بنده کرد فدرالیسم گرا در ایران چند ملیتی، دیگر نمیخواهم، هر کسی که با نظر من ضدیت کرد، او را دیکتاتور قلمداد کنم و بگویم او دشمن من است، بلکه حتی برای یک لحظه هم شده، باید خودم را بجای او بگذارم و ازموضع او به مسئله بنگرم که نظرش چیست؟ در آنصورت، احتمالأ بیشتر بفهمم که او چگونه میاندیشد و چرا خلاف نظر من است؟ اکنون من در قبای او بخود میگویم: اگر یک سیستم فدرالی در سرزمینم بوجود بیاید، میترسم که از آن سوء استفاده شود و کشورم را تجزیه کنند! کشوریکه به من و ما تلقین کردهاند، سرزمین مقدس آباء و اجدادیمان است و باید از مرز و بوم آن دفاع کنیم. خوب اینها همه درست و حق هرانسانی است که اینگونه فکر کند! اما من برمی گردم به قبای خودم و میگویم: باید قادر باشیم با منطق ثابت کنیم که این ترس بیمورد است و نشان دهیم که وطن و سرزمین آباء و اجدادی، یک تعریف علمی مشخص و معین دارد و به آن مکانی گویند که اجداد ما با فرهنگ و زبان و خواستهای مشترک در آن زندگی کرده و خودمان نیز در آن به دنیا آمدهایم، پرورش یافته، و وارث آن اجداد خویش هستیم.
حالا مگر نه هر سرزمینی بنا به این تعریف، متعلق به آن گروه از انسانها است که هم خود و هم پدران و اجدادشان در آن متولد شده، پرورش یافته و در آبادانی و نگهداری و حفظ آن جان داده و یا حداقل سهمی داشتهاند؟ یعنی هرگروه، قبیله، قوم و ملتی که بعدأ این واژهها را تعریف خواهیم کرد، صاحب آن آب و خاکی هستند که در آن زیسته و میزییند. پس وطن ما و مرز و بومی که ازآن باید دفاع کنیم، آنجائی است که درآن زندگی کرده و میکنیم. یعنی اگر روزی مثلا آذربایجانیها تصمیم بگیرند و سرزمین خود را از ما جدا کنند و دیگر نخواهند برای نمونه مورد تمسخر مزدکهای نوعی قرار گیرند، بدون شک هیچ لطمهای به سرزمین ما فارسها، کردها، بلوچها، عربها و غیره وارد نیامده و نمیآید. ما باید از آن بترسیم و واهمه داشته باشیم که یک توسعهطلب بیاید و از ضعف و ناتوانی و درعین حال خودخواهی و جاه طلبی حاکمان وقت استفاده کند و بخشی از سرزمین ما را اشغال نماید و مثلأ، نمونه تاریخی، تاجیکستان، افغانستان و بخشهائی از سرزمین دیگر ملیتهای ایران، مانند بلوچستان، آذربایجان، کردستان و بحرین عربنشین را از مام میهن جدا کند.
پر مسلم است که نه فقط شما نوعی باید نگران باشید، بلکه بقیه ملتهای ایران نفرین خواهند فرستاد بر آن حاکمان ناتوان و زجر خواهند کشید که از بخشی از تبار خویش جدا شدهاند و افسوس خواهند خورد که چرا پدران ما چنین حاکمان بیغیرتی را قبول کرده بودند که آنها با بیتوجهی قسمتهائی از مملکت را به بیگانگان، ببازند؟ یعنی این حاکمان ناتوان آنقدر در حرمسراها لول بخورند و در فکر مملکت نباشند که دشمن بیاید و آنها به دست خود تاج را بر سرش بگذارند! خوب حالا می فهمم که بعضی ها میخواهند جلو این اشتباهات پدران را بگیرند و خود به چنین سهل انگاری تن ندهند که آن بلا هم به سرشان نیاید. این کار درستی هم هست. اما دراینجا باید به یک نکته توجه نمود و سیب و گلابی را باهم قاطی نکرد.
ما باید به حق خود قانع باشیم و به حقوق دیگران هم احترام بگذاریم و بدانیم که دنیای امروز دیگر حق آقائی بر دیگران را به ما نمی دهد. اگر به این نکته مهم، عادلانه توجه کنیم، آن ترس دیگر بی مورد خواهد بود. پس اولأ اگر یک ملتی نخواهد با ما و یا بادگر ملتها زندگی کند، نه سرزمین ما را تجزیه کرده و نه تجزیهطلب است. او احتمالأ بهمان دلیل دوم که درپیش ذکرش رفت میخواهد از ما جدا شود. بنا بر این اگر اکثر مردم به جدائی رأی دهند، این حق آنها است. در چنین حالتی ما باید علل را ببینیم و بپرسیم، چرا اینها ازما جدا می شوند؟ باید نقص خود را دید و کاری کرد که دیگران با آغوش باز و خوشروئی حاضر به زندگی با ما باشند، نه ما با زور سرنیزه آنها را زیر یوغ خود نگهداریم. معلوم است، اگر نیروئی اجنبی بیاید و بخواهد با زور این قسمت از کشور فدرال را از سر زمین ما جدا کند، باید با تمام نیرو در مقابل آن اجنبی ایستاد. در هر صورت حاکمان قلدر ودیکتاتور در گذشته و حال هیچ فکرش را نکرده و نمیکنند که دیگر ملتهای سرزمین تحت کنترل آنها، دارای یک حق و حقوقی بوده و هستند. این حاکمان چه در گذشته و چه حال، حاضر نبوده و نیستند، مفهوم این حق و حقوق را درک کنند و هرگاه کسی در مقابل آنها ایستادگی نشان داده و این حقوق را طلب نموده، با خشونت سرکوبش کردهاند و اکنون، عامل بیگانهاش میخوانند! در واقع اگر ما مردمان اپوزیسیون نیاندیشیم که دیگران هم حق دارند، بدون شک هم سنگ میشویم با آن مستبدان و دروازه بر همان پایه زنگ زده خویش خواهد چرخید و دشمنان مشترک بر خر مراد سوار و برای سر درگمی ما کف خواهند زد. شما روشنفکران آزاده و دمکرات بیائید و جلو چنین فاجعه ای را بگیرید.
برگردیم به اصل موضوع، آنگونه که در آغاز این مطلب اشاره کردم، اگر اغراق نگفته باشم احتمالا 90% افرادیکه در برابر ایجاد حکومت فدرالی ایستادگی می کنند، اصلا با مفهوم آن آشنائی ندارند و یا جسته و گریخته چیزهائی در این باره شنیدهاند. آن 10% دیگر هم خوب میدانند، اما آقائی، جاه طلبی و ناسیونالیستبودن پرده تاری بر جلو چشم آنها کشیده است و ازموقعیت و ناآگاهی توده ها سوء استفاده کرده و برای مثال همان طور که در پیش ذکرش رفت، فدرالیسم را مساوی با تجزیه طلبی تبلیغ میکنند و خود خوب می دانند که این واقعیت ندارد. من بارها درمقالات زیاد پیشینم این دروغ گوبلزی (گوبلز دستیار هیتلر) را مبنی بر آنکه دروغ هر چه بزرگش کنی و بیشتر تبلیغ شود، عاقبت خود دروغ گو هم باورش می شود، مطرح کرده ام. اینها با استفاده از این دروغ تبلیغ میکنند که فدرالیستها عامل بیگانهاند و تأیید بر فدرالیسم منجر به تجزیه کشور می شود و بقول کاوه آهنگری نقشهء گربه مانند ایران به موش تبدیل خواهد شد و ما بیچاره میشویم!!
آنگاه صدای وا مصیبتا بلند میشود، آقا مگر نمیبینی یک مشت “بیگانه پرست” میخواهند مام میهن را تجزیه کنند و همان بلائی را سر ما بیاورند که سر یوگسلاوی و شوروی سابق آورده شد! بیان این مطالب به ظاهر چیز منطقی بنظر میرسد و مبلغان آن موقتأ به اهداف خود رسیده و احساس پیروزی میکنند. چیزی که این عوامفریبان دشمنی برانگیز، نمی گویند آنست که وضع و موقعیت جغرافیائی، فرهنگی، خصلت ملی و روابط هزارساله بین ملتهای کشور ما با آن ملتهای نامبرده، از آسمان تا زمین فرق دارد. آنها قصدأ از دشمنی اوکرائینیها، بلاوه روسها، گرجیها و روسهای سفید و همچنین کرواتها با صربهای یوگسلاوی هیچی نمیگویند. خجالت می کشند که بگویند: نه میتوان کردها و آذریها را برای مثال با کرواتها مقایسه کرد و نه فارسها و بلوچها را با صرب یوگسلاوی در یک دیگ جوشاند.
یک مسئله را باید در اینجا روشن کرد. در طول تاریخ با وصف حاکمیت دیکتاتوری بر جامعه ما، این اختلافاتی که بین ملتهای روسیه و یوگسلاوی سابق وجود داشته با آن شکل عمیقش هرگز درجامعه چند ملیتی ایران وجود نداشته است واگر کسی غیر این ادعا کند، بدون شک دشمنی برانگیز است. این مطالب زهرآگینی است که درمیان مردم عادی تبلیغ میشود و اما درمیان روشنفکران نقطه حرکت و تبلیغ را بر میگردانند به قبل از بحث درباره فدرالیسم. اینها برای رد فدرالیسم باید اول ثابت کنند که مثلأ کشور ما چند ملیتی نیست!! چون اگر بپذیرند ایران چند ملیتی است، تئوری دمکراتیزه کردن آن به اشکال بر میخورد. بهمین دلیل از طرفی چون نمیتوانند بگویند، همه ملتهای ایرانی فارس هستند، بنابر این باید یک واژه برای غیر فارسها بکار گیرند و آن اقوام و تیرههای ایرانی هستند که با لهجهها و زبانهای محلی گفتگو میکنند و حتی برای رد ملیتهای ایرانی، ملیت فارس را هم بظاهر رد میکنند و میگویند:
“ما ملتی بنام ملت فارس نداریم”! اما درعمل باید همه بزبان فارسی تحصیل کنند و فرهنگ وآداب فارسی را بپذیرند و قبل ازهمه باید حکومتی مرکزی داشته باشند. در آنصورت می توانند بگویند، ایران چون یک حکومت و دولت دارد پس یک ملت است! اکنون با چنین ادعائی میتوانند با یک ملت در ایران یک حکومت دمکراتیک پیاده کنند والبته آنطورکه اشاره شد، زبان و فرهنگ ملت حاکم باید در سراسر ایران رواج یابد، همان گونه که تا کنون بوده است. این هدف ناسیونالیستها و برتری طلبان خلق حاکم است.
اما واقعیت چیست؟ واقعیت آنست که صدها سال برجامعه ما ایران، دیکتاتوری حاکم بوده و دیکتاتوران برای سادهکردن کار و سوء استفاده از ناآگاهی تودهها با بکارگماری برخی از سران مقام دوست ملیتهای اقلیت، در مشاغل وزارت و وکالت، درقرن اخیر، مانند محمد ساعد مراغهایها، ابراهیم حکیمیها، تقی زادهها، اردلانها، رشید یاسمیها، شیخ خزعلها و امثال توانستند زبان و فرهنگ ملت حاکم را درسراسر مملکت رواج دهند و دیگر ملیتها را به تعبد و سکوت وادارند. درصورتی که هم این دیکتاتوران و هم حامیان روشنفکر آنان میدانستند که ملیتهای گوناگون ایران دارای زبانها وفرهنگهای بس متفاوتی هستند و روزی خواهد رسید که این توده های تحت ستم، مانند مردمان لهستان اروپای قرن نوزدهم به آن آگاهی دست خواهند یافت و لاوار خواستها سرازیر می شود و آن زمان است که دیگر با هیچ نیروئی نمی توان جلو آن را گرفت.
در این رابطه لازم است اشارهای به جنبشهای ملی لهستان در اواخر قرن هیجدهم و اوایل تا اواسط قرن نوزدهم میلادی بشود که این خود درشناخت ملت وفدرالیسم به ما کمک میکند. حالا چرا درمیان همه کشورهای اروپائی، من کشور لهستان را مثال میآورم، زیرا سرنوشت مردم لهستان تقریبأ نظیر سر نوشت ملت کورد است. منتها با یک تفاوت، لهستانیها حدود دو قرن است با وصف از دست دادن گوشههائی از خاک خود استقلال دارند، اما کردها هنوز هم بر سر ابتدائیترین حق خود، یعنی برای در کنار دیگر خلقها و در یک سیستم فدرالی زیستن باید چانه بزنند و مبارزه کنند. مردم لهستان همانند ایرلندیها، کردها و دیگر خلقهای ایران مردم حق طلب و ناآرامی هستند. سرزمین لهستان بدلیل مقاومت مردم دربرابر اشغال گران یا امیرنشینهای قدرتمندتر در سال 1795 میلادی بین روسیه تزاری، اتریش و پروس (آلمان) تقسیم شد، ولی با این وصف بصورت خود مختار، اما تابع آن کشورها، اداره میشد.
در واقع حاکمان روسیه و پروس و اتریش تبعیضهائی بین ملتهای خود و لهستانیها قایل میشدند و بهمین دلیل ناآرامیهایی همیشه در سرزمینهای لهستانینشین وجود داشت. در کنگره وین در سال 1815 میلادی که بهمین منظور برگذار شده بود، لهستان خود مختار در بخش روسیه از نو تقسیم شد. در خلال 33 سال یعنی تا انقلاب صنعتی 1848 در اروپا، مبارزات و مقاومتهای زیادی با زور سرنیزه دربخشهای مختلف لهستان سرکوب گردیدند. در کردستان قرنهای نوزدهم و بیستم نیز چه ازطرف عثمانیها و چه ازجانب دولتهای ایران وعراق تازه تأسیس، جنبشهای خلق کرد را وحشیانه سرکوب کردند. پس ملاحظه می شود که چه شباهتی بین لهستانیها و کردها در قرنهای گذشته وجود داشته است. در دوران جنبشهای ناموفق، روشنفکران لهستانی در مهاجرت بین سالهای 1831 تا 1870 میلادی زمینه تئوریک برای هویت ملی لهستانی ها را آماده کردند و درآن واژه ملت (داس فولک) را جایگزین گروه قومی (اتنیک گروپ) نمودند.
این همزمان بود با انقلاب صنعتی 1848 و رشد سریع سرمایه داری. خوب بطوری که دیده می شود، مقوله ملت بعد از انقلاب صنعتی در اروپا و رشد کامل سرمایه داری بوجود آمده. یعنی طبق تئوریهای مارکسیستی، به موازات پیشرفت و توسعه اقتصادی اروپا، تکامل اتنیکی نیز انجام میگرفته. بنظر من امروزه برمبنای تعریف علمی برای قوم و قبیله و ملت که از طرف سازمان ملل هم پذیرفته شده، دیگر جایز نیست شیره سر مردم پاکسرشت سرزمین خود بمالیم و به خاطر برتری طلبی و مقام پرستی خود، واقعیت را نهان کرده و آنرا از مردم پنهان داریم. این دیگر باید بر همه روشن باشد که بعداز تشکیل سازمان ملل تعریفهای استاندارد بین المللی برای ملت، قوم، قبیله و غیره تعیین شده و حتی دیکتاتورها نیزمجبور به امضاء منشور سازمان ملل مبنی بر شناسائی این تعریفها شدهاند و درهمهء فرهنگ نامهها نیز ثبت گردیدهاند.
لذا اکنون ما تعریفهای مشخصی برای این مقولهها داریم و باید آنها را بترتیب، خانواده، قوم، قبیله، طایفه، عشیره و ملت که ازاشکال مختلف تجمع مردم بوده وهستند، به مردم بگوئیم. بهمین منظور در اینجا چکیده تعریف این مقولهها را، با استناد به واژه نامههای سیاسی و بویژه درسهائی از ماتریالیسم تاریخی، نوشته امیر نیک آئین، برای آگاهی بیشتر خوانندگان، بشرح زیر میآوریم: “در واقع خانواده اولین هسته تجمع انسانی بوده و سایر اشکال تجمع انسانها را بطور کلی میتوان وابسته به فرماسیون اجتماعی-اقتصادی معینی دانست. برای مثال قبایل، طوایف و عشایر که به نظام کمونهای اولیه و شیوه تولید آسیائی تعلق داشته. اقوام به دورهء بردهداری و فئودالیسم مربوط بوده و پیدایش ملت در معنای علمی آن به رشد نظام سرمایه داری تعلق دارد.
جامعه بشری علاوه بر روند تکاملی اقتصادی و اجتماعی یک روند تکاملی اتنیکی یا مردمی را نیز می پیماید و خط سیر عمومیاش از این نظر عبارت است از تشکل در طوایف و تجمع آنها و تبدیل به اقوام و سپس گذار از اقوام به ملت هاست. در هر جامعه ای، اگر چه بین طبقات و اقشار اختلاف وجود دارد با اینحال بین تمام اعضاء وجوه اشتراک وتجمع معینی را می توان یافت که ازشاخص ها وملاکهای معینی ازقبیل زبان، سنن، آداب، سرزمین، روحیات، ضوابط معنوی، روانی، فرهنگی و پیوندهای اقتصادی و غیره سرچشمه می گیرد.
همان طوریکه ذکر شد، “قبیله”، “طایفه” و “قوم” اشکال تجمع مردم در نظامهای پیش ازسرمایه داری هستند. طایفه شکل تجمع انسانها در نظام کمون اولیه بوده که شالوده آن پیوندهای خونی- خویشاوندی است و این خود بتدریج برای طایفه، خصوصیتهای سر زمینی و زبانی و فرهنگی معینی را ایجاد می کند. از اینجا بتدریج پیوندهای معین اقتصادی بین افراد طایفه پدید میشود. طایفه، عبارت بود از خانواده های بهم پیوسته و خویشاوند. اتحاد چند طایفه، قبیله را به وجود می آورد واتحاد قبایل، عشیره یا ایل را. طایفه، شکل ویژه اجتماع افراد انسانی، در جامعه اشتراکی اولیه است. آنطورکه در پیش گفته شد، قوم شکل دیگر تجمع مردم و ویژه نظام های برده داری و فئودالیسم است. این شکلی است که با تجمع چندین قبیله و در نتیجه پیدایش و تقویت مالکیت خصوصی با رشد و گسترش تقسیم کار و مبادله کالائی پدید میشود. بنا بر این، شاخص های وحدت سرزمین و زبان و سنن و فرهنگ در این شکل تجمع مردم اساسی است. ولی این وحدت و اشتراک خود هنوز به اندازه کافی قوام نیافته و همه جانبه ریشه ندوانیده و بحد کافی پایدار نیست. پیوندهای اقتصادی بین افراد و واحدهای قوم نیز اگر چه وجود دارد ولی هنوز نه کامل است و نه پایدار و نه ریشه گرفته است.
هنگامی که بتدریج عوامل وحدت زبانی و سرزمینی و سنن فرهنگ و پیوندهای اقتصادی و همسانیهای روانی قوام یافتند و به شکل پایدار و کامل درآمدند در آنصورت “ملت” شکل می گیرد. “ملت” شکلی از تجمع افراد است که وجه مشخصه آن عبارتست از بهم پیوستگی و وحدت اقتصادی پایدار از افرادی که در سرزمین واحدی بر اساس گسترش بازار داخلی زندگی می کنند و به یک زبان حرف می زنند و دارای یگانگی سنتها و آداب تاریخی ریشهدار هستند و درنحوهء زندگی و خصوصیات اخلاقی و روانی و شاخصهائی که فرهنگ یک خلق را تشکیل می دهند شریک هستند. پیرامون خصوصیات روانی یک ملت باید بگوئیم که این عامل در نحوه زندگی، سنتها، آداب، عادات، درویژگیهای فرهنگی و استعدادهای عمومی هنری یا فنی و نظیر آنها تجلی میکند. این وجه مشخصه در ادبیات و هنر یک ملت، در آوازها و رقصهای ملی، در اشعار خلقی و فولکلور، در ضرب المثلها و چیستانها، در معماری و پوشاک و دیگر زمینهها بازتاب مییابد. ملت که دارای چهار وجه مشترک پایدار یعنی زبان، سرزمین، فرهنگ و اقتصاد است مقولهای اجتماعی، مشخص و تاریخی است”.
پس بنا به این تعریفها تمام این خصوصیات جدا جدا در همه ملیتهای ایران (فارس، آذری، کرد، بلوچ، عرب و ترکمن) وجود دارند. فقط عوام فریبان نمیتوانند آنها را ببینند و میخواهند با بکارگیری واژه قوم برای ملتهای ایرانی، ما را به دوران برده داری و فئودالی، ماقبل سرمایهداری برگردانند. درواقع همانگونه که دیده شد، تکامل اجتماعی مقوله ملت از خانواده آغاز می شود. ما در اینجا برای جلوگیری از طول کلام، فقط به تعریفهای بسکوتاهی از واژه نامههای سیاسی بسنده کردیم. امیدواریم روشنفکران دمکرات و آزادیخواه و پیش از همه جوانان پرشور سرزمینمان با خواندن و بکارگیری این مطالب، سدی باشند در مقابل یاوه گویان و عوامفریبان.
اکنون بپردازیم به فدرالیسم که موضوع بحث است و چرا ما همراه بسیاری از شخصیتهای نامدار و محترم خلق حاکم، اعتقاد داریم در جامعه چند ملیتی ایران اگر بخواهیم دمکراسی حاکم باشد، باید سیستم فدرالی را بپذیریم. زیرا ما نمی توانیم از یک طرف به منشور ملل باور داشته باشیم و بگوئیم حقوق انسانی را باید رعایت کرد، باید انسانها در جوامع دمکرات آزاد باشند و از طرف دیگر بگوئیم که باید مثلأ در سراسر کشور همه به یک زبان تحصیل کنند و باید پذیرفته شود که پلیس مشهدی در کردستان و پلیس آذری در شیراز و یا شمالی در بلوچستان و کرمانی در اهواز خدمت نمایند! این نکته نیز ناقض دمکراسی است که مثلأ به من کرد تحمیل شود به فارسی درس بخوانم و یا لباس و رسم و رسوماتم را با خلق حاکم یکی کنم. بنا بر این اگر ناسیونالیستها با فدرالیسم مخالفت دارند و از آن وحشت می کنند، فقط بدلیل از دست دادن قدرت مطلقهای است که صدها سال انحصار آن را در اختیار داشتهاند و امروزه طبیعتأ نمیخواهند آن را به این سادگی از دست بدهند. آنها خوب میدانند که مردم ملتهای ما صدها سال و بیشتر زیر یوغ دیکتاتوران و بر تری طلبان بودهاند و پذیرش یک اتوریته و قدرت مرکزی برای برخی از آنان عادت شده و احتمالأ زود این دیکتاتوری را بپذیرند و اگر مقاومتی هم شد با ارتش واحد و بکارگیری سر نیزه آن مقاومت را سرکوب کنند. متأسفانه سیاستمردان دیکتاتور طلب در کشورهای “جهان سوم”، به این نکته ضعف مردم پاکدل ما خوب واقفند و دم را غنیمت شمرده و از آن هم به سود خود سوء استفاده می کنند. همهء دمکراتهای جهان و ازجمله بیشتر هموطنان ما آرزو می کنند که اینان سر عقل آیند.
درپایان مقاله بد نیست یک تعریف کلی هم ازفدرالیسم به دست دهیم وجلو سوء تعبیر آن از طرف ناسیونالیستهای وطنی را بگیریم. فدرالیسم از زبان لاتین (فئودوس) گرفته شده و بمعنی اتحاد است. در واقع یک کشور فدرال عبارت است از اتحاد واحدهای مستقل و یا ایالات متحد. یعنی این کشور چه تکملیتی باشد و چه کثیرالملله، از حکومتهای خودمختار (تک ملیتی مانند آلمان و یا چند ملیتی مانند سویس) تشکیل میگردد. این حکومتهای خودمختار با استقلال داخلی خود یک سیستم فدرالی واحد را بوجود میآورند که از طریق نمایندگان خود درحکومت مرکزی با دیگر کشورهای جهان ارتباطات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی برقرار میکنند.
کشور فدرال متحد دارای یک ارتش متحد از افراد ملیتهای ساکن آن کشور است و نیز یک وزارت امور خارجه که کشور متحد فدرال را در سطح بین المللی نمایندگی میکند. آن دیگر فرق نمیکند وزیر امور خارجه از کدام ملیت باشد. در کشور متحد فدرال ادارهء امور داخلی هر منطقه در دست ملتهای ساکن آن منطقه است و درمورد آموزش وپرورش مستقلأ هرملتی خود برنامهریزی میکند و نتیجه آن را به حکومت مرکزی برای آگاهی ارسال میدارند. همکاری اقتصادی و آبادانی سراسر کشور فدرال شرط اتحاد آزاد است.
دکتر گلمراد مرادی
هایدلبرگ، 14 سپتامبر 2008
Dr.GolmoradMoradi@t-online.de
خانه


